سه‌شنبه ۲۷ اکتبر ۲۰۰۹

اختصاصات اعجاب برانگیز رامین


!: اکثر مکالمات این پست عین جملات و برخی نقل به مضمون می باشند، بدون هیچ اغراقی

الف(: به رسم برائت از هرگونه مستعملات تدخینی
1-
-: تازه گیا فلان مشکل رو پیدا کردم، باید برم دکتر
-:خوب آقای فلانی، مال سیگاره، دو ماه نکش، خوب میشه!
-:دو ماه؟!!! تو بگو بمیر ولی سیگارتو بکش!!!!!!!

2-
-: فلانی، خیلی داری زیاده روی می کنی ها؛ بد جور همیشه بوی سیگار میدی ها!
-: بابا سه سال دیگه اینجائیم؛ بذار عقده هامو خالی کنم، رفتم خونه میذارم کنار {به شوخی:} آخه لا مذهب، من باید دود به دود سیگار بکشم!

3-
-:مای فیوریتی! این چه سیگاریه می کشی؟ لااقل یه سیگار آدم وار بکش نه این آشغال که معلوم نیست چی ها توشه!
-:ولم کن عامو، خوردم به خنسی! یه باکسشو می گیرم هزار تومن؛ یه چی مثل وینستون لایت شده پاکتی سه و سیصد!

4-
-:خیلی با سیگار حال می کنی ها، نه؟
-:اصل حاله؛ دیشب "کنستانتین" رو دیدی؟ دم مردنش هم چه صفایی می کرد با سیگار!
-: خوب بنده خدا چار روز دیگه می افتی سقط میشی
-:اومدیم فردا تو خیابون یه ماشین فرتی زیرمون کرد مردیم، خو آدم اون دنیا (...)ش نمی سوزه که چرا تو جوونیش یه پاکت سیگار نکشیده؟

!سایر ادله استعمال دخانیات محترم: چهار ماه دیگه ارشد د ارم – آدم میره دو ساعت سر کلاس این(..... ....) پدر سوخته؛ دمارش در میاد – مشکل خانوادگی دارم، میخوام تا برم دکتر از سرم بندازدش – {به شکل غیر مستقیم:}عاشق شدم !!!! و...
اشکال زیر سیگاری های موجود در خوابگاه رامین: انواع ظروف شامل: بشقاب، ماهی تابه، کاسه، سینی سلف، قندون، ظروف یه بار مصرف و قوطی های کنسرو، و... - انواع جزوات درسی – پاکت سیگار و کبریت – جعبه ی شیرینی، نبات و... – خاک انداز وباز هم و غیره!

ب): نمره گرفتن از اساتید

1-
-:به نظرت با فلان استاد چه کار کنم؟ میندازتم، مشروطی هم هستم!
-: لری بلدی؟
-: لری؟ نه متاسفانه!
-:طوری نیس، برو بهش بگو من هم بختاری ام، فقط چند سال اصفهان زندگی کردم؛ تضمینیه!

2-
-:استاد، می دونم ها! این روزا همه میان الکی میگن داریم مشروط میشیم که خیر سرشون معدل ببرن بالا... خدائیش روم نمیشد بیام، اما خدا وکیلی مجبورم، این ترم دم مشروطی ام اگه میشه...
{دو تا از خانم های اصلاحی که اتفاقاً معمولاض نمره های تاپی هم دارن به همین منظور وارد میشن}
استاد: خوب شما یه دقیقه صبر کن، کار خانم ها رو راه بندازم{خدا رو شکر میکنم که دکم نکرد... الکی خودمو با گوشیم سرگرم می کنمکه دختر ها هم حرفشونو راحت به استاد بگن}
{بعد از رفتن آبجی ها}استاد: خوب حالا ببینم، بولوتوث چی داری؟
-: جانم؟ استاد من گوشیم اصلاً بولوتوث نداره!
-: گوشی به این باریکی مگه میشه بولوتوث نداشته باشه؟ {خدا خدا می کنم یه وقت فکر نکنه خالی بستم!}... خیلی خوب؛ حالا برو ببینم چی کار می تونم برات بکنم
-:اِه، استاد خواهش می کنم؛ حداقل یه نگاه به لیست بندازین یا لااقل اسممو بنویسین یه جا یادتون نره!
-" نه؛ یادم می مونه، برو {این آقای استاد اصلاً فامیل منو بلد نبود!}

جملات جالب دیگه در همین مورد: فلان استاد؟ بابا یه cd براش رایت کردم، 4نمره بهم اضاف کرد – برو یه رفرنس یا یه مقاله انگلیسی ازش بگیر، بده بیرون ترجمه کنن، حله! – بهش گفتم شب امتحان اسهال داشتم، ششمو سینزده کرد!

ج): من باب فعالیت های صنفی فرهنگی در رامین:
1-
-: چرا نمیای واسه شوری صنفی کاندید بشی؟
-:نمی تونم به خدا، نه حوصله کار اجرایی دارم، نه وقت و عرضه اشو!
-: مگه چه کار قراره بکنی؟ مگه قبلی ها چه کار کردن؟ همین که دو ترم پول خوابگاه نمیدی نمی ارزه؟

2-
-:فلانی، انصافاً بیا واسه شوری مرکزی انجمن اسم بنویس، به خدا نیرو به درد بخور هیچی نداریم
-: (..)م خله؟ همینم مونده بیام انجمن، تا ترم آخر پشت سرم هزار تا حرف بزنن!!
{امثال "بدون مرز" خوشحال باشن که تئوری اثبات شده اشون بازم جواب داده!}

3-
-:فلانی، اولا خیلی می اومدی دفتر سر می زدی؛ دیگه پیدات نیس؟
-:خیلی خوشم میاد از (......)؟ بیام ریخت اون مرتیکه (.. ...) رو ببینم یا یه مشت (....) و (... ...) رو؟

4-
-:علی انقدر رفتی انجمن چی شد؟ هر کی یه (...)ی بلند کرده؛ تو چی؟

د): متفرقه:
1-
-:پسر خوب، سینی از سلف میاری لااقل برو بذار سر جاش؛ بیت الماله!
-:تو گیر یه سینی هستی؟ بیچاره برو ببین چقدر چقدر ازمون می دزدن، ککشون هم نمی گزه!

2-
{باورم نمی شد، بعد از دو ترم و خورده ای مسئول خوابگاه یه نجار آورده که یه تخته واسه کمدم برش بده!}
سرپرست خوابگاه: آقای حسن زاده، تخته هه به دستتئن رسید؟
-: ممنون، بله! اما هنوز امتحانش نکردم ببینم اندازه است یا نه
-: نه؛ اندازه است. فابریک خودشونه؛ یه کمد شکسته تو انبار داشتیم، از اون کندم!
{نو دلم، در حالی که دوس داشتم کلمو بکوبم تو سه گوش تیز دیوار!}:خو یعنی نمیشد این کار رو دو ترم پیش انجام بدین آیا؟

پنجشنبه ۲۴ سپتامبر ۲۰۰۹

از بس خوابیدم خسته شدم!

می خوام چشامو باز کنم اما انگار مژه هام بدجوری تو هم فرو رفتن و به این آسونی ها از هم جدا نمی شن...

از خواب که پا می شم همه ی استخونام درد می کنن. با خودم می گم : یه خورده دیگه می خوابم شاید این خستگی از تنم در بره!

اما هر چی بیشتر می خوابم بدنم کوفته تر و خسته تر می شه...

به زور خودمو از تخت می کشونم پایین و می رم سمت حموم که دوش بگیرم. به اون سمت که می ری همیشه یه کاغذ پوسیده و رنگ پریده رو دیوار خود نمایی می کنه :

هم خوابگاهی عزیز! لطفا نظافت را رعایت فرمایید... با سپاس!

از ظاهرش پیداست دسته کم سه چهار سال پیش اینجا چسبوندنش و به همین خاطر به سختی می شه نوشته هاشو خوند...

دوش می گیرم و بر می گردم اتاق . یادم می افته که شامپو رو تو حموم جا گذاشتم . تو راه به دیوار که نگاه می کنم می بینم اون کاغذ پوسیده رو کندن و جاش یه کاغذ دیگه چسبوندن :

برای جلوگیری از نثار... به بستگان خود موارد زیر را رعایت کنید :

از ریختن ..م خود در اطراف روشویی خودداری کنید...

و ...

با خودم می گم گویا اون نوشته ی کهنه و فرسوده دیگه اثر بازدارندگی خودشو از دست داده...

گویا رامینیان امروز...

دره حموم رو که باز می کنم می بینم پوسته ی خالی شامپو یه گوشه افتاده! باورم نمی شه فقط در عرض چند دقیقه...(یادم میاد که تو رامین خیلی چیزای بدتر از این دیدم که چنین موردی دربرابرشون چیزی نیست!)

با خودم می گم شاید بهتره این گزینه رو هم به گزینه های روی کاغذ جدید اضافه کنم !

این کارو نمی کنم چون می دونم زمانی که نوشته های روی اون کاغذ هنوز درخشندگی خودشون رو از دست نداده بودن ، رامین خیلی بهتر از امروز بود...

پنجشنبه ۳ سپتامبر ۲۰۰۹

کلاس آرومیه...همه ی کسایی که می دونن سخنان شیرین استاد مانند لا لا یی اون ها رو به خواب می بره ، ردیف های آخر کلاس نشستن تا بتونن این دو ساعتو با خیال راحت چرت بزنن...

هنگامی که پدر گناهی انجام می ده یا لقمه ی حرامی می خوره شیطان از همین راه وارد نطفه ی فرزندش می شه و اینجوری فرزند هم مانند پدرش به سمت گناه میره...

چون استاد توی کلاس قدم می زنه ناچارم چشمای خودمو نیمه باز نگه دارم تا اگه نگاش به من بیفته بتونم خودمو زودی جمع و جور کنم.اما این سخنان استاد مانند آب سردیه که سر تا پای منو می لرزونه و خوابو از چشام می پرونه...

تا امروز هر بار نگاه استاد به من می افتاد، بدون اینکه بدونم چی می گه ، با چشمای خواب آلود سرمو به نشونه ی تایید براش تکون می دادم تا مبادا استاد بفهمه که من همش خوابم و دارم دسش می ندازم...

با خودم میگم شاید ژنی به نام ژن گناه وجود داره که از پدر به فرزند میرسه...از این فکر خندم میگیره!

به همراه یکی از بچه ها با استاد درباره ی اختیار انسان و تاثیر محیط بحث می کنیم. پس از دادن پاسخ هایی که ما از درکشون عاجزیم کلاس بدجوری نا آروم میشه و استاد از کوره در می ره :

ما تو این دانشگاه هر کی رو بخوایم می بریم کمیته ی انتخابی(منظورش کمیته ی انضباطی بود!) و براش حکم می زنیم هیشکی هم نمی تونه بهمون بگه بالای چشت ابرو!
وضعیت امروز کشور ما هم جوریه که هر دانشجویی تو پروندش حکم داشته باشه هیج جا بهش کار نمی دن...

پس از شنیدن سخنان استاد لبخندی رو لبام می شینه و خیلی آروم پلکامو رو هم می زارم اما دیگه ناچار نیستم اون ها رو نیمه باز نگه دارم...





یه روز با سرویس های دانشگاه رفته بودیم اهواز...خیابونا خیلی شلوغ بودن و گروه هایی از مردم که بیشترشون جوونای بیکار بودن کنار خیابون وایساده بودن. انگار چشم براه بودن تا کسی بیاد یا چیزی بشه...

یه بابایی دوربین بدست اون ور خیابون وایساده بود و از مردم فیلم می گرفت.با خودم گفتم این بابا باید از کارمندای صدا و سیما باشه این بهترین فرصته واسه بچه معروف شدن!

تندی پریدم اون ور خیابون و خودمو انداخنم جلوی دوربین! تا به خودم اومدم دیدم همه دارن از جلوی اون دوربین در میرن و خودشونو تو هر سوراخی شده قایم می کنن که اون باباهه ازشون فیلم نگیره...
با خودم گفتم این اهوازی های بیچاره چقدر خجالتی ان ! آخه دوربین که ترس نداره تازه بعدش می تونید کلی هم جلو رفیقاتون پز بدید که آره ما هم رفتیم تو تلیویزیون!!!

منتظر بودم که اون آقاهه بیاد سمتم و چیزی بپرسه اما اون فقط یک لحظه دوربین رو به سمت من برگردوند و رفت...انگار همون یک صحنه ای که از من فیلم گرفت براش کافی بود و چیزی بیشتر از اون هم نمی خواست...

این روزها خیابونای اهواز حال و هوای خاصی داره و منو یاد دوران بچگیم می ندازه. اون روزها معلم کلاس درسو تعطیل می کرد و ما رو با خودش به خیابون می برد. یه بابایی پشت بلندگو فریاد میزد و ما هم هر چه او می گفت تکرار می کردیم...

اون روزها بلند گو ما رو کنار هم نگه می داشت اما امروز کسی که پشت بلندگو بود با فریادهای خودش ما رو از هم دور می کرد...




نمی دونم تا حالا شده تو سایت دانشگاه نشسته باشید و مسئول سایت یهو از پشت میزش بلند شه و مستقیم بیاد سراغ شما و ازتون بخواد این پیج های غیر علمی رو که باز کردید ببندید؟!
تا حالا از خودتون پرسیدید چرا مسئول سایت میون این همه آدم مستقیم میاد سراغ شما؟ یا ایشون از کجا فهمیده شما این پیج های غیر علمی رو باز کردید؟!

پیشتر از یکی از دوستام شنیده بودم نرم افزار هایی هستند که به کمک اون ها می شه صفحه ی نمایش کامپیوتر هدف رو از هر جای دیگه ای تو شبکه نگاه کرد و همه ی کارای اونو زیر نظر گرفت! اما چون با شبکه آشنایی زیادی نداشتم این حرفشو باور نکردم. اما اتفاق هایی که تو سایت دانشگاه می افتاد منو درباره ی این نرم افزار ها خیلی کنجکاو می کرد...

یه روز تو سایت کمیاب رفتم تو بخش نرم افزارهای شبکه.این بخش پر از نرم افزراهای جاسوسی و کنترل کامپیوتر ها از راه دور بود که می تونستند کاربرد مفید هم داشته باشند:

...نام نرم افزاری می باشد که به کمک آن مدیران شبکه می توانند بر روی سیستم های کارمندان نظارت نموده و اقدامات انجام داده شده توسط آن ها را نظارت کنند. در این نرم افزار صفحه نمایش هر یک از کارمندان را می توان به طور کامل مشاهده نمود و می توان دریافت که هر کاربر اکنون در حال انجام چه کاری می باشد...

از ویژگی های این نرم افزار می توان به موارد زیر اشاره نمود: نمایش صفحه نمایش کاربران- قابلیت عکسبرداری از محیط کاری کاربران- کنترل کامل سیستم کاربر موجود در شبکه- قابلیت کنترل موس و صفحه کلید- قابلیت فیلم برداری از محیط سیستم کاربر- قابلیت قفل نمودن سیستم کاربر و یا خاموش کردن آن و...

یکی از بچه ها می گفت: یه روز تو سایت دانشگاه نشسته بودم و پیج های زیادی باز کرده بودم که خودم هم نمی دونستم بعضی هاشون چی هستن و از کجا بازشون کردم! یدفه مسئول سایت اومد و بهم گفت: اون پنجره ی دانلود رو ببندید!!!

بهش گفتم من که چیزی دانلود نمی کنم! در جوابم گفتند که : شما داری یه فایل ام پی تری دانلود می کنی که اندازش 4.9 مگابایته!!!
میون پنجره ها که گشتم دیدم آره یکی از لینکایی که باز کردم همون فایلیه که مسئول سایت می گن!

تا حالا در این ضمینه قانونی پیدا نکردم ولی گمان نمی کنم به هیچ بهانه ای(بازدید برخی دانشجویان از سایت های غیر علمی و...)بشه تا این حد به حریم شخصی افراد تجاوز کرد....





چهارشنبه ۱ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

شنیدید می گن اگه می خوای دهن ایرانیا رو ببندی گشنه نگهشون دار؟
امروز ، 21 خرداد ماه ، حدود ساعت 13:15 تو سلف سرویس دانشگاه به 215 نفر از بچه ها غذا نرسید!
اونجوری که مهندس فرهادی می گفت پیمانکار سلف 215 کیلوگرم گوشت از انبار دریافت کرده و از اونجایی که سهمیه ی هر دانشجو 250 گرمه و 5 کیلو مرغ هم از پیش تو سلف بوده ، می بایست به 880 نفر غذا می رسید.این در حالیه که از 860 نفری که اون روز غذا رزرو کرده بودن تنها 610 نفر تونستن نهار بگیرن!!!
به همین خاطر گوشه و کنار سلف پر شده بود از دانشجویان گرسنه ای که خون جلوی چشماشونو گرفته بود و اگه پیمانکار سلف رو گیرش میوردن به جای اون مرغای گم شده نوش جانش می کردن!
چنتا از بچه ها که از گرسنگی نای حرف زدن نداشتن یه گوشه نشسته و با بغض به جایی خیره شده بودن! انگار دیگه از حرف زدن و اعتراض گردن خسته شده بودن و امیدی به عوض شدن این دانشگاه نداشتن...
یه عده هم که زودتر نهارشونو گرفته بودن خیلی آروم و بی دغدغه غذاشونو می خوردن و با لبخند تلخی دیگران رو نگاه می کردن که ناگهان صدای برخورد مشت و لگد خواهران در و دیوار سلف رو به لرزه درآورد!!!
این نخستین باری بود که می دیدم خواهران نه در پشت جبه ها بلکه در خط مقدم رامین دارن پا به پای برادرانشون می جنگن و یه جورایی توپشون هم از ما پرتر بود!!! یادمه تو دوران ریاست پیشین دانشگاه تو همین سلف گوشت گندیده به خوردمون دادن و کمتر کسی صداش دراومد.
نمی دونم شاید به نظر ما کباب فاسد از هیچی بهتره ویا شاید هم چون نسبت به گذشته کمتر از جانب برخی مسئولین احساس خطر می کنیم ، جسورتر شده ایم!!! ولی ای کاش این جسارت رو برای بدست اوردن دیگر حقوقمون هم به خرج می دادیم...
این ور دیوار پسرها دور و بر مهندس فرهادی رو گرفته بودن و یکی از اون ها در انتقاد از کم کاری و به قول خودش تبعیض نژادی مسوول اتوماسیون سلف گفت: یه روز به خاطر رزرو نکردن غذا گرسنه موندم و هرچی از سید خواستم بهم ژتون نداد ، در حالی که یکی از دانشجویان عرب زبان جلوی چشمای خودم ازش ژتون گرفت!!!
من هم بارها دیده بودم که برخی از گارگرهای سلف همیشه هوای برخی کارکنان و دانشجویان رو دارن و این ها هیچگاه بدون غذا نمی مونن...
مهندس فرهادی هم با تاکید بر اینکه ژتون رو به خاطر دزدی هایی که تو سلف می شده برداشته گفت:چندی پیش به خاطر شکایت چنتا از خانمها مبنی بر اینکه سید به برخی از دخترهایی که رزرو نداشتن ژتون داده ایشون رو اخراج کردم ولی با پا در میونی دکتر فتحی سر کارش برگشت!!!
برخی دیگه هم به خاطر کم شدن اعتبار کارتشون خیلی شاکی بودن و از مهند خواستن به این موضوع هم رسیدگی کنه...
اینجا بود که همه ی نگاه ها به سوی مسئول اتوماسیون سلف(یکی از معدود بازماندگان ریاست پیشین که پستش عوض نشده بود!) برگشت که تازه به خودش اومده و برای خدمت به خلق به تکاپو افتاده بود!
پس از بحث هایی که بچه ها با سید کردن مهندس پرسید که آیا از کار ایشون راضی هستید؟ همه ی کسانی که اونجا بودن گفتن نه! مهندس هم قول داد که پس از پیدا کردن جایگزین مناسب این مشکل رو حل کنه.
تو این اوضاع که خیلی ها از گرسنگی به سرشون زده بود یکی از کارمندای اورژانس ملاثانی همینجور بدون نوبت پرید تو صف غذا(تن ماهی به جای جوجه کباب) و پس از اعتراض دانشجوها به این کارش با اونا درگیر شد!
خوشبختانه بچه های حراست که از نزدیک همه چیز رو زیر نظر داشتن ، پس از پایان درگیری خودشون رو به موقع رسوندن تا مبادا به دانشجو آسیبی برسه!!! مهندس فرهادی هم در پاسخ به این کار کارمند اورژانس به معاون حراست گفت که دیگه نمی خواد این آقا رو تو سلف ببینه...
راستی شنیدید میگن اگه می خوای دهن ایرانیا رو ببندی گشنه نگهشون دار؟؟؟

سه‌شنبه ۱۰ مارس ۲۰۰۹

فرا رسيدن عيد بزرگ نوروز بر همه ي ايرانيان بويژه رامينيان عزيز گرامي باد


زراعت و اصلاح نباتات دانشگاه رامين

شنبه ۷ فوریهٔ ۲۰۰۹

یادمه تو یکی از نشست های انجمن اسلامی یه بابایی گفت : دانشجو باید همیشه سرش به کار خودش باشه و کاری به کار دیگران نداشته باشه...دانشگاه رامین کیلومترها تا نزدیکترین آبادی فاصله داره و اگه ما اینجا کاری هم بکنیم صدامون به گوش کسی نمی رسه ! پس بهتره هیچ کاری نکنیم !!!

با خودم گفتم : گور بابای دانشگاه و مشکلاتش ! به من چه که تو این دانشگاه همه سرشون به کار خودشونه ! حالا که همه همینو می گن و هیشکی واسه بهتر شدن اینجا کاری نمی کنه بهتره منم همین جوری باشم ...
از اون روز سرم رو انداختم پایین و کاری به کار هیچ کس نداشتم ...

ما رو فرستادن شهرک .اونجا مهندس نظری یه سطل آب با جارو داد دستمون و به ما گفت که باید خونه هایی رو که سال ها ویرانه بودن ، کفشون یه وجب گرد و خاک نشسته بود و از در و دیوارشون جک و جونور بالا می رفت تمیز کنیم !!! پس از چندی از این خونه ها به نام امکاناتی که خودش راه اندازی کرده بود یاد کرد در حالی که تنها در شهرک رو به روی ما باز کرده بود.من همه ی این ها رو دیدم و چیزی نگفتم...

یه شب به خاطر قطع شدن برق شهرک اومدیم دانشگاه . خواستیم بریم تو خوابگاه که نگهبان دم در جلومون وایساد و گفت : به من دستور دادن هیچ کدوم از شما رو تو خوابگاه راه ندم! رفتیم تو نماز خونه بخوابیم که یکی از برادران اومد و گفت : خوابیدن شما اینجا مشکل شرعی داره! باید برید بیرون! وقتی دید بچه ها هنوز هم نشستن گفت : اگه نرید بیرون همتون رو به زور می ندازم بیرون!!! و من باز هم چیزی نگفتم...

نیمه شب بود با چنتا از بچه ها داشتیم درس می خوندیم که برق رفت. به ناچار داشتیم زیر نور گوشی مطالعه می کردیم که یکی از بچه ها رو عقرب نیش زد ! از نگهبان اونجا خواستیم که برامون کاری بکنه اما اون بهمون گفت : به من ربطی نداره!!! فرداش مهنس نظری بهمون گفت : مقصر خودتون بودید!!! شما که می دونستید اونجا عقرب داره چرا رو تخت ننشستید درس بخونید؟!!! و من باز هم چیزی نگفتم...

واسه خوردن نهار رفته بودم سلف دانشگاه. جلوی چشمای من یه بابایی اومد یه ژتون داد و کارگر سلف به اندازه ی چند نفر براش غذا ریخت. من که کارت کشیدم برام یه نصفه کفگیر برنج ریخت و طوری نگام کرد که انگار پول این برنجو داره از کیسه ی باباش میده ! نهارم رو خوردم اما سیر نشدم . رفتم یه ژتون بگیرم که دیدم آقا پشت کامپیوترش نشسته ، برنامه ی دانلود منیجر رو باز کرده و داره واسه خودش دانلود می کنه!!! این در حالی بود که این همه دانشجو فقط هشت سیستم کامپیوتری توی سایتشون داشتن اونم با پهنای باند بسیار ناچیز !!! باز نشستم سر جام که نهار بخورم دیدم یه حشره های ریزی تو برنج دیده میشن!!! با چشمای خودم دیدم که خیلی ها دارن حشره ها رو از برنج جدا می کنن و می خورن! (پس از جدا کردن حشره ها ، برنج را میل می فرمایند!) بردمش پیش آشپز و گفتم اینا چین؟! گفت اینا برنج سوختن!!! برای اینکه به من ثابت کنه از این چیزا تو برنجشون پیدا نمی شه دیگو هم زد که یدفه چنتا از اون حشره ها(برنج سوخته ها!) اومدن بیرون! تا خواستم مچشو بگیرم دوباره دیگو هم زد و یه کفگیر برنج ریخت رو اون حشره ها!!! من همه ی این چیز ها رو دیدم و باز هم چیزی نگفتم...

تو سایت دانشگاه نشسته بودم و داشتم کار می کردم که یهو یکی از کارمند های سایت اومد و موس رو از دستم گرفت. اولش فکر کردم شبکه مشکلی پیدا کرده و می خواد درستش کنه اما با کمال پر رویی و بی شرمی پیج هایی رو که باز کرده بودم نگاه کرد!!! بهش گفتم داری چی کار میکنی؟! گفت : شما همیشه دارید اینجا دانلود می کنید و پیج های غیر علمی باز می کنید !! با اینکه نمی دونستم با دستور چه کسی دار این کار رو می کنه و چه کسی چنین حقی بهش داده اما باز هم چیزی نگفتم...

یه شب با سرویس های دانشگاه رفته بودیم اهواز. برگشتنی خواستیم سوار یه سرویس بشیم که راننده جلومون رو گرفت و گفت : این سرویس خانماست و شما نمی تونید سوار بشید!!! ازش پرسیدیم چرا نمی شه؟ شما از کسی دستور دارید؟ گفت ببینید : دخترا دنبن(دنبه اند!) و پسرا گربه !!! پس نباید کنار هم باشند!!! دیگه داشتم دیونه می شدم... هرچند به زور هم که شده سوار اون سرویس شدیم اما باز هم چیزی نگفتم...

یه شب دیگه سرویس رفته بود شهرک. راننده ی سرویس دانشگاه رامین که مست بود و بوی عرقش از ده کیلومتر به مشام می رسید با یکی از بچه ها درگیر شد و با سنگ افتاد دنبالش!!! همه ی اینها از جلوی دیدگان من گذشت و من باز هم چیزی نگفتم...

سرویس دانشگاه داشت از اهواز بر می گشت. یکی از دخترا ملاثانی پیاده شد. راننده سرویس درآورد گفت : دختره خونه خالی داشت؟! از شنیدن این حرفها جونم به لبم می رسید اما باز هم چیزی نمی گفتم...

سرانجام این چیزی نگفتن های من نتیجه دادن و شنیدیم که : رئیس حراست دانشگاه رامین یکی از دانشجویان رو کتک زده!!! و من باز هم چیزی نگفتم...و تو باز هم چیزی نگفتی ...و دیگران باز هم چیزی نگفتند...


شنبه ۲۴ ژانویهٔ ۲۰۰۹

تب آمار در 2-87
کامرانفر: بیشتر از اینکه ما بحثمون در مورد آزمون برابری واریانس با یک مقدار باشه، دنبال نسبت دو واریانس هستیم
هنوز گیج خوابم! چرا؟ بابا ساعت 10 و نیمه... علی، خره، بیدار شو، چرا انقدر چرت می زنی؟ معتاد!

- کامرانفر: کای دو رو از فرمول... (xi.µ.)Σ ...
δ
خدا.. این فرموله چقدر آشناست! فکر کنم تو مبحث آمار که دیشب واسه امتحانِ امروز می خوندم بوده... اما حالا مال چی بود؟ اصلاً بود یا نبود؟

- کامرانفر: برابر است با: ss
. 2δ

ss ؟ یادش به خیر دوران قبل از دبستان... همیشه وقتی با حسن و حسام و محمد می رفتیم خونه مامان بزرگ تو اون کوچه های 24 متری کل دیوارها که پر بودند از انواع شعار واسه تفریج و سرگرمی می خوندم! همشون هم پر بودند از شعارای فوتبالی: "ss سرور pp" " اس اس سوراخه" . اما این دو سه ماهه چقدر از هرچی ss هست حالم به هم...

- کامرانفر: به این آزمون میگیم آزمون فیشر
{می خندم} .. آخی، مطلب زاده؛ زیستِ پیش! چقدر پیمان چاوشی مسخره اش کرد و بهش خندیدیم! بنده خدا خوب هم درس می داد ها! نمی دونم واسه چی بچه ها باهاش خوب نبودن!

{فریدون برازنده در رو باز می کنه و واسه اینکه مزاحم درس دادن استاد نشه، بدون اجازه و ساكت میاد تو کلاس}
- اِه چطوری فریدون؟
{کامرانفر چپ چپ نگاهمون می کنه ، فریدون هم جواب منو نمیده و میره سه ردیف عقب تر میشینه}
..
..
..
..
چند دقیقه است که چرت و پرت نوشتن تو سررسیدم رو ول کردم و زل زدم تو چشمای مهندس ایمان.. مهندس ایمانِ خوش اخلاق که همش در باره اش به این فکر می کنم که کاش به جای درس نفرت زای آمار یه درس دیگه رو باهاش میگذروندیم!

- کامرانفر: سطح زیر دو منحنی به یه میزان تغییر...؟ ... نمی کنه!
{یه جور به من که ردیف اول و بغل داود نشستم نگاه می کنه که تو ذهنم تصور می کنم الان کامرانفر داره پیش خودش فکر می کنه این دو تا که تنها جلو نشستن چه بچه های خوبی هستند... چه خوب گوش می کنن!! از این فکر خنده ام می گیره و یه لبخند گشاد خودشو زورکی می اندازه رو صورتم}

{داود که خنده ام رو میبینه، یه لحظه روشو بر میگردونه به سمت و من و زود دوباره مشغول نوشتن جزوه هاش میشه! تو همین یه لحظه با نگاش بهم می فهمونه که "گوش کن، بدبخت میشی ها.. این فرمول ها تو طرح 1و2 و ژنتیک و.. هم میان ها!" (قبلاً هم صد بار اینا رو بهم گفته) }

میرم تو فکر امتحان آمار... آخه این چه بدبختی ائیه؟ گناه من که از ریاضیات هیچی سر در نمیارم و در عوض عاشق کشاورزی هستم چیه؟ یعنی نباید بتونم یه لیسانس کشاورزی بگیرم؟!!! چرا این آمار لعنتی باید واسه ما پیش نیاز 8-7 واحد دیگه باشه؟ چرا من باید تو 9 یا حتی 10 ترم واحدامو پاس کنم؟
چطوره یه پست در مورد آمار تو آریو کیدز بذارم؟... * و شروع می کنم به نوشتن این خزعبلات*

- کامرانفر: ناشي از اینه که فرض اول H0 … عدد حاصل از توزیع کای اسکوئر تبعیت می کنه
گیجم! اصلاً نمی دونم چه مبحثی رو درس میده؛ کدوماشونو داده و کدوما رو میخواد درس بده!
رو جزوه داود می نویسم: "تو الان می فهمی چی میگه؟" داود هم می نویسه: "نه، لا، No"
فکر می کنم الکی میگه! یعنی کامل می فهمه اما یا میخواد شکست نفسی کنه، یا میخواد توقع من اَزش بالا نره و انتظار نمره ی بالایی ازش نداشته باشم که اگه یه وقت امتحانشو خراب کرد... یا شاید هم میخواد این دم امتحانیه گند نزنه به روحیه ام و امیدوارم کنه!!

مطلبیو که واسه پست تو آریو کیدز نوشتم می خونم... خودم حالم بد میشه؛ از خودم بدم میاد! نمی دونم چرا انگار یه جورایی به تنبلی و درس نخونی و حتی بعضی وقتا به آی کیو پائین و ذهن کندم افتخار میکنم؟ آخه چه کلاسی داره آدم یه درس رو سه بار بیافته؟ آخه حماقت و بی اراده و ضعیف النفس بودن کجاش قشنگه؟ تا کی؟ تا کی باید دروس ریاضیات و فیزیک و کلاً محاسباتی و .. رو نصفه برم سر کلاس و بدون گوش دادن به درس افتخار کنم که مخم دیگه نمیکشه؟!!!

{کامرانفر وسط حرفاش چشمش می افته به برگه ی خلاصه ی فرمول هام...}
- کامرانفر: Mp3 اشون کردی؟
{تو دلم جوابشو میدم: اینا تو یه data DVD هم جا نمیشن.. چه برسه به مخ mini floppy من!!
بالاجبار یه لبخندِ زهر ماری می زنم }

این آخرین جلسه ی آمارِ مهندس کامرانفر (البته فقط واسه من) رو هم به آخر می رسونیم
با طرح لبخندی
و ساعت امتحان رو به انتظار می نشینیم....
-به قول شاملو- "بی هیچ خنده ای"!!!